مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:-جرج از خانه چه خبر؟-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.-سگ بيچاره؟!!پس… ادامه »
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستايى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!از مكزيكى پرسيد: چقدر طول ك… ادامه »
پيرزني در خواب به خدا گفت «خدايا من خيلي تنها هستم. آيا مهمان خانه من مي شوي؟» ندايي به او گفت که فردا خدا به ديدنش خواهد آمد.پيرزن از خواب بيد… ادامه »